فقه دولت: دولت سازی و دولت داری

اخبار و مطالب مربوط به فقه دولت سازی اسلامی

فقه دولت: دولت سازی و دولت داری

اخبار و مطالب مربوط به فقه دولت سازی اسلامی

فقه دولت: دولت سازی و دولت داری
صفحه ای صرفا برای گردآوری مطالب مربوط به فقه دولت سازی اسلامی بدون تایید و یا رد محتوای مطالب.
این صفحه از سلسله صفحات اینترنتی وابسته به "موسسه معارف و اندیشه تمدنی اسلام" می باشد.
/اندیشه تمدنی اسلام/
شنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۱ ب.ظ

نظریه دولت در فقه شیعه(3)(بخش دوم)

مقدمة‌ ششم: ملاکِ‌ «انتظار از دین»

در باب‌ انتظار از دین، هم‌ باید گفت‌ که‌ تمهید پیچیده‌ای‌ برای‌ تفسیر برأی‌ و برخورد گزینشی‌ با متن‌ دین‌ و رفع‌ حجیت‌ از متون‌ دینی‌ و توجیه‌ «ایمان‌ ببعض‌ و کفر ببعض» است.

بحث‌ «انتظار از دین»، یک‌ پیش‌ فرضهای‌ معرفت‌ شناختی‌ و کلامی‌ دارد که‌ من‌ همواره‌ متأسفم‌ که‌ بعضی‌ از دوستان‌ بدون‌ توجه‌ به‌ آن‌ پیش‌ فرضهای‌ معرفت‌ شناختی‌ و کلامی، این‌ بحث‌ را مطرح‌ می‌کنند و از آن‌ نتایج‌ دینی‌ هم‌ می‌گیرند. آقایان‌ توجه‌ ندارند که‌ کسانی‌ که‌ در غرب، راجع‌ به‌ «انتظار از دین» و «زبان‌ دین» و «فونکسیون‌ دین»، بحث‌ می‌کردند قبلاً‌ دو سه‌ کار، کرده‌ بودند:

یکی‌ اینکه‌ معرفت‌ شهودی، معرفت‌ و حیانی‌ و معرفت‌ عقلانی‌ را به‌ عنوان‌ انواعی‌ متعالی‌ از «معرفت» به‌ رسمیت‌ نشناختند. اینها از حریم‌ معرفت، کنار گذاشته‌ شدند. گفتند که‌ این‌ گزاره‌های‌ دینی، شبه‌ گزاره‌اند و به‌ اصطلاح، دروغهای‌ مؤ‌ثر و افسانه‌های‌ مفید است‌ پس‌ صرفاً‌ فونکسیون‌ اجتماعی‌ و روانی‌ دین‌ را ببینیم‌ که‌ به‌ چه‌ درد ما می‌خورد؟ یعنی‌ بحث‌ حقانیت‌ و بطلان، بحث‌ صدق‌ و کذب‌ گزاره‌های‌ دینی‌ را بگذاریم‌ کنار، ببینیم‌ اعتقاد به‌ این‌ گزاره‌ها به‌ چه‌ درد ما می‌خورند؟! و بعبارت‌ دیگر ما چه‌ انتظاری‌ از دین‌ داشته‌ باشیم، به‌ نفع‌مان‌ است؟! وقتی‌ صحبت‌ «انتظارات‌ ما» مطرح‌ شد، انتظار ما از دین‌ (بجای‌ انتظار دین‌ از ما)، معلوم‌ نیست‌ که‌ کدام‌ طرف، تکلیف‌ کدام‌ طرف‌ را تعیین‌ می‌کند. این‌ پیش‌ فرضها را باید توجه‌ داشت‌ وقتی‌ انتظار از دین‌ را طرح‌ می‌کینم. بعضی‌ دوستان، متوجه‌ نتیجة‌ این‌ بحث‌ نیستند که‌ بنابراین، دیگر متن‌ دینی، حجت‌ نخواهد بود در این‌ که‌ بفهمیم‌ از دین، چه‌ انتظاری‌ باید داشت. آقایان، توضیح‌ نداده‌اند که‌ این‌ انتظار از دین، از کجا می‌آید؟ شما انتظارانتان‌ از دین‌ را از کجا می‌آورید؟ آیا معیار منطقی‌ و شاخصة‌ لوجیکال‌ دارد؟ آیا معیار شما، شخصی‌ است‌ یا عمومی‌ است؟ آیا هر کسی‌ گفت‌ که‌ من‌ یک‌ انتظاری‌ دارم‌ (بنا به‌ دلایل‌ شخصی‌ خودم)، حریم‌ دین‌ یعنی‌ قلمروی‌ دستورات‌ و توصیه‌ها و احکام‌ و معارف‌ دین، تفاوت‌ می‌کند؟! به‌ نظر من‌ ریشة‌ بحث‌ «انتظار از دین»، بر می‌گردد به‌ اینکه‌ متن‌ دینی، خودش‌ حجت‌ نیست‌ و ما بعد از اینکه‌ با یک‌ انتظاری‌ از دین، وارد بررسی‌ متن‌ دینی‌ شدیم، متن‌ دینی، نمی‌تواند انتظارات‌ ما از دین‌ را به‌ هیچوجه‌ تصحیح‌ بکند. به‌ عباراتی‌ دیگر ما هر چه‌ می‌خواهیم، همان‌ را از دین‌ می‌فهیم‌ و وقتی‌ وارد متن‌ دینی‌ می‌شویم‌ و وقتی‌ که‌ خارج‌ می‌شویم، هر دو علی‌السویه‌ خواهد بود. چیز جدیدی‌ به‌ ما نمی‌دهد. این‌ آیا معنی‌اش‌ جز آن‌ است‌ که‌ متن‌ دینی، معرفت‌ جدیدی‌ به‌ ما نمی‌دهد؟! اینجا فرصت‌ نداریم‌ که‌ سابقه‌ بحث‌ «انتظار از دین» را دز کلام‌ مسیحی‌ و ریشه‌های‌ اپیستمولوژیک‌ و منطقی‌ و همچنین‌ زمینه‌های‌ تاریخی‌ قرون‌ وسطایی‌ و علل‌ سیاسی‌ اجتماعی‌ آن‌ در مغرب‌ زمین‌ را عرض‌ کنم‌ و از این‌ بحث‌ عبور می‌کنیم.

خلاصه‌ نتیجه‌ای‌ که‌ در این‌ موضوع‌ خاص، احیاناً‌ گرفته‌ شده، این‌ است‌ که‌ انتظار حکومت‌ و سیاست‌ و شریعت‌ و امثال‌ ذلک‌ را نباید از دین‌ داشت. چرا نباید؟! چون‌ خودمان‌ می‌فهمیم‌ چه‌ کنیم. خلاصه‌ یعنی‌ نیازی‌ به‌ وحی‌ و تشریع‌ الاهی‌ نداریم‌ و... اینها ضرورت‌ نداشته‌ است!!

می‌فرمایید در اموری‌ که‌ عقلمان‌ می‌رسد، به‌ دین، کاری‌ نداریم‌ و خودمان‌ تصمیم‌ می‌گیریم‌ و در مورد اموری‌ که‌ عقلمان‌ نمی‌رسد از دین‌ می‌پرسیم.

اولاً‌ تفکیک‌ بین‌ این‌ که‌ چه‌ اموری‌ است‌ که‌ عقل‌ بشریت، به‌ آن‌ می‌رسد یا نمی‌رسد، به‌ این‌ آسانی‌ نیست. نکته‌ دوم‌ اینکه‌ اگر نه‌ تابع‌ متن‌ دین، بلکه‌ تابع‌ انتظار و امیال‌ و افکار خودتان‌ باشید، معلوم‌ نیست‌ این‌ انتظار و امیال‌ پیشینی، مشروعیتش‌ را از کجا می‌آورد؟ و معقولیتش‌ را از کجا می‌آورد؟ اگر بنا بر این‌ شد آنوقت، این‌ سؤ‌ال‌ طور دیگری‌ مطرح‌ می‌شود. عده‌ای‌ می‌گویند که‌ ما حکومت‌ عقل‌ جمعی‌ را قبول‌ داریم‌ چون‌ ولایت‌ را فقط‌ در امور حسبیه‌ قبول‌ داریم، یعنی‌ متعقدند که‌ ولایت‌ فقیه‌ در حد‌ رسیدگی‌ به‌ بچه‌های‌ صغیر و دیوانه‌ها و اموال‌ مجهول‌ المالک‌ و اینهاست. آیا این‌ معنیش‌ آن‌ است‌ که‌ دین، در مسائلی‌ فراتر از اینها موضع‌ و دیدگاهی‌ ندارد؟ حکمی‌ ندارد؟ یا اینکه‌ دارد و فعلاً‌ تعطیل‌ است‌ و نباید اجرا شود؟ یا باید اجرا بشود ولی‌ لزومی‌ ندارد به‌ این‌ شیوه؟ چه‌ می‌گوئید؟!

همچنین‌ قبلاً‌ گفتیم‌ که‌ «ولایت‌ حسبه» را غلط‌ معنی‌ می‌کنند. «ولایت‌ حسبه» اولاً‌ دایرة‌ بسیار گسترده‌ای‌ دارد و تقریباً‌ با اغلب‌ مسئولیتهای‌ قوة‌ اجرایی‌ و قضایی‌ و حتی‌ مقننه، تداخل‌ و ارتباط‌ دارد و ولایت‌ حسبه، اتفاقاً‌ نوعی‌ موضعگیری‌ حکومتی‌ از سوی‌ فقه‌ شیعه‌ در عصر حکومتهای‌ جور و دعوت‌ به‌ تشکیل‌ نوعی‌ «دولت‌ در دولت» است. مسئولیت‌ «ولایت‌ حسبه»، در عصر حکومت‌ مشروع، واجب‌ عینی‌ بر حکومت‌ است‌ و در صورت‌ فقدان‌ حکومت‌ عدل‌ و یا کوتاهی‌ حکومت‌ عدل، بنحو واجب‌ کفایی، تکلیف‌ متوجه‌ همة‌ فقهای‌ عادل‌ و در صورت‌ تعذر آنها، متوجه‌ عدول‌ مؤ‌منین‌ و سپس‌ همة‌ مردم‌ می‌شود.

امور حسبیه، حد‌اقلِ‌ وظائف‌ اجتماعی‌ است‌ که‌ متولی‌ شخصی‌ ندارند و بعهدة‌ حکومت‌ شرعی‌ است‌ و در صورت‌ فقدان‌ آن، بعهدة‌ فقهأ عادل‌ و سپس‌ مؤ‌منین‌ است‌ نه‌ آنکه‌ سقف‌ و حداکثر قلمروی‌ مداخلات‌ فقهأباشد.

احکام‌ شریعت، چه‌ داخل‌ در امور حسبه، محسوب‌ شود، چه‌ نشود، در هر صورت‌ باید اجرأ شود و ضرورتاً‌ حکومت‌ باید اسلامی‌ باشد تا بتواند متولی‌ اجرأ آن‌ باشد. بنابراین، ولایت‌ حسبه‌ اتفاقاً‌ از بهترین‌ ادله‌ بنفع‌ «ولایت‌ زعامتی‌ فقیه» است‌ نه‌ علیه‌ آن، پس‌ نمی‌تواند استدلالی‌ بسود تفکیک‌ دین‌ از حکومت، تلقی‌ شود!!

رابعاً‌ مواردی‌ وجود دارد که‌ ما حکم‌ دینی‌ داریم‌ و ظاهرش‌ هم‌ این‌ است‌ که‌ عقلمان‌ به‌ آن‌ می‌رسیده، اینجا چه‌ کنیم؟! مخالفت‌ با نص‌ کنیم؟! احکام‌ شرع‌ طبق‌ دیدگاه‌ شیعه، مناط‌ دارند یعنی‌ تابع‌ مصالح‌ و مفاسد واقعی‌اند. اما این‌ مناط، همیشه‌ برای‌ ما محرز و روشن‌ نیست‌ و به‌ همین‌ علت، ما به‌ نبوت‌ و تشریع‌ الاهی‌ احتیاج‌ داریم.

ما چطور می‌توانیم‌ در حالی‌ که‌ در بسیاری‌ موارد، مناط‌ احکام‌ شرع‌ برای‌ ما محرز نیست، وارد این‌ محاسبه‌ و همی‌ که‌ آقایان‌ توصیه‌ می‌کنند بشویم‌ و تواضع‌ علمی‌ را کنار بگذاریم‌ و در عرض‌ شارع‌ مقدس، ادعاهای‌ بزرگ‌ بکنیم. این‌ ادعاها هیچ‌ نقطه‌ عزیمت‌ متقن‌ عقلی‌ ندارد.

البته‌ اجتهاد و تفریع‌ فروع، حساب‌ جداگانه‌ای‌ دارد ولی‌ اینجا مخالفت‌ با نصوص‌ می‌شود نه‌ اجتهاد در راستای‌ نصوص‌ الاهی.

 

            ‌مقدمة‌ هفتم: آموزه‌های‌ دینی‌ و حوزة‌ علوم‌ تجربی‌

مثالی‌ که‌ زده‌اند امور طبی‌ و سماوی‌ و طبیعی‌ است‌ که‌ گفته‌اند اینها در متون‌ اسلامی‌ آمده‌ ولی‌ جزء وظایف‌ دین‌ نبوده‌ و دینی‌ نیست‌ پس‌ امور حقوقی‌ و اجتماعی‌ و سیاسی‌ هم‌ از این‌ قبیل‌ است.

اینجا هم‌ چند مغالطة‌ مهم‌ صورت‌ گرفته‌ است:

اولاً‌ به‌ چه‌ دلیل، چیزی‌ که‌ در متن‌ دین‌ آمده، ربطی‌ به‌ دین‌ ندارد؟! معیار دینی‌ بودن‌ یا نبودن، تعریف‌ شخصی‌ من‌ و شما از دین‌ و قلمروی‌ آن‌ نیست. معیار، خود دین‌ است. معیار، شارع‌ مقدس‌ و وحی‌ است، سیره‌ معصوم(ع) است. اصل‌ دین‌ ما از اینهاست،منابع‌ دین‌ ما کتاب‌ و سنت‌ است‌ و هر چه‌ در آنها آمده، دین‌ است. تعریف‌ و قلمروی‌ دین‌ و امور دینی‌ را باید از اینجا گرفت‌ نه‌ آنکه‌ به‌ آنها (متون‌ دینی) تحمیل‌ کرد. ما نباید به‌ قرآن، یاد بدهیم‌ که‌ چه‌ امور، دینی‌ است‌ و چه‌ اموری‌ دنیوی‌ است!! آقایان‌ ابتدا مدعی‌ می‌شوند که‌ دین‌ را فقط‌ عبادیات‌ می‌دانند. می‌پرسیم‌ که‌ اینهمه‌ امور غیر عبادی‌ (بمعنی‌ اخص‌ عبادت)، در قرآن‌ و سنت‌ چه‌ می‌کنند؟! می‌گویند این‌ امور، امور دینی‌ نیست. این‌ صریحاً‌ جز دست‌ بردن‌ در دین‌ و کنار گذاردن‌ بخشی‌ از دین، نیست‌ و به‌ تحریف‌ اسلام‌ بلکه‌ به‌ تکذیب‌ آن‌ می‌انجامد.

یعنی‌ چه‌ که‌ بیان‌ امور غیر عبادی، وظیفة‌ دین‌ نیست؟! مگر ما باید وظیفه‌ دین‌ را تعیین‌ کنیم؟! وقتی‌ دین‌ در این‌ امور، بارها و بارها وارد شده، امر و نهی‌هایی‌ کرده، آموزشهایی‌ داده‌ و به‌ آنها اهتمام‌ ورزیده، با چه‌ منطقی‌ می‌توان‌ چنان‌ گفت؟ با آنچه‌ در متن‌ قرآن‌ و سنت‌ آمده، چه‌ خواهید کرد؟ آیا خواهید گفت‌ که‌ چون‌ بنظر شما ربطی‌ به‌ دین‌ نداشته، اشتباهاً‌ در متن‌ دینی‌ آمده؟! یا اینکه‌ آمده‌ ولی‌ آنها را ندیده‌ می‌گیرید؟!

ثانیاً‌ امور حقوقی‌ و اجتماعی، قابل‌ مقایسه‌ با مسائل‌ طبی‌ و سماوی‌ نیست. در آن‌ حوزه، بخش‌ معظمی‌ از متون‌ اسلامی، مفصلاً‌ وارد شده‌اند و توصیه‌هایی‌ کرده‌اند که‌ واجب‌ الاتباع‌ است. اما در امور طبی‌ و سماوی، اولاً‌ ما با آن‌ اندازه‌ توضیح‌ و توصیه‌ نداریم‌ و ثانیاً‌ در این‌ حوزه، حکم‌ به‌ واجب‌ و حرام‌ نفرموده‌اند. البته‌ معلوم‌ کرده‌اند که‌ حفظ‌ سلامت‌ بدن‌ یا دانستن‌ برخی‌ حقائق‌ عالم‌ طبیعت‌ و سماوات‌ هم‌ به‌ سعادت‌ شما ولذا به‌ دینداری‌ مربوط‌ است‌ و اصولاً‌ آموزه‌های‌ اسلام‌ در همة‌ ابعاد به‌ «عالم‌ نافع»، اهتمام‌ ورزیده‌ و از جهل‌ در کلیة‌ حوزه‌های‌ زندگی، پرهیز می‌دهد و اسلام، دینی‌ مبتنی‌ بر معرفت‌ است‌ و ایمان‌ ناشی‌ از آگاهی‌های‌ حضوری‌ و حصولی‌ را می‌پذیرد و تشویق‌ می‌کند. ایمان‌ اسلامی، مسیری‌ جدا از معرفت‌ ندارد حال‌ آنکه‌ در غرب، ایمان‌ مسیحی‌ را برای‌ گریز از مواجهه‌ با گزاره‌های‌ خبری‌ که‌ ظاهراً‌ صبغة‌ علمی‌ و تجربی‌ در امور طبیعی‌ و سماوی‌ و طبی‌ و ... دارد، امری‌ غیر معرفتی، تعبیر کردند و امروز همان‌ نگاه‌ و همان‌ راه‌ حل!! را گروهی‌ بمثابة‌ قیاسی‌ مع‌الفارق، دربارة‌ آیات‌ و روایات‌ اسلامی‌ بنحو سطحی‌ و تقلید آمیزی‌ پیشنهاد کرده‌ و خواسته‌اند که‌ ایمان‌ اسلامی‌ را نیز امری‌ غیرمعرفتی‌ و صرفاً‌ یک‌ گرایش‌ روانی‌ بدانیم‌ بدینوسیله‌ راه‌ را برای‌ تکذیب‌ گزاره‌های‌ معرفتی‌ و ایمانی‌ اسلام‌ حتی‌ در اصول‌ عقائد باز کرده‌اند!!

خلاصه‌ کنم: از اینکه‌ «این‌ امور، دینی‌ نیست». چه‌ نتیجه‌ای‌ می‌خواهند بگیرند؟ غالباً‌ دو نتیجه‌ گرفته‌اند. یکی‌ اینکه‌ امور معرفتی‌ و گزاره‌های‌ دینی‌ که‌ مفاد علمی‌ یا فلسفی‌ یعنی‌ واقع‌گویانه‌ دارند، ربطی‌ به‌ وظیفه‌ دین‌ ندارد و لذا واجب‌ الاتباع‌ نیست. و دوم‌ اینکه‌ گزاره‌های‌ دین، لزوماً‌ صحت‌ هم‌ ندارد. این‌ دیدگاه‌ بوضوح، هم‌ وحی‌ و هم‌ عصمت‌ را زیر سؤ‌ال‌ می‌برد و تعرض‌ به‌ اصل‌ مقوله‌ «نبوت» است‌ نه‌ به‌ ولایت‌ فقیه.

در مورد نخست، عرض‌ شد که‌ در هر مورد که‌ واجب‌ و حرام‌ فرموده‌اند (اعم‌ از حفظ‌ صحت‌ بدن‌ یا در امور خانوادگی، فردی، سیاسی، اجتماعی، حقوقی، اقتصادی‌ و...) آن‌ امور، به‌ همان‌ نسبت، دینی‌ و شرعاً‌ لازم‌ الاتباع‌ است. البته‌ مشروط‌ به‌ آنکه‌ پس‌ از بررسی‌های‌ سندی‌ و دلالی‌ و مقامی، محرز شود که‌ این‌ امور تکلیف‌ شده‌ است.

در مورد دوم‌ نیز باید سنگها را واکند که‌ آقایان‌ با چه‌ استدلال‌ عقلی‌ یا دینی‌ اد‌عا می‌کنند که‌ کذب‌ و خطا، در گزاره‌های‌ اصیل‌ دینی‌ ما راه‌ دارد؟ کدام‌ مسلمان‌ می‌تواند مد‌عی‌ شود که‌ در قرآن، سخن‌ باطل‌ داریم؟!

ممکن‌ است‌ اد‌عأ کنند که‌ گر چه‌ دنیائی‌ از گزاره‌های‌ خبری‌ راجع‌ به‌ عالم‌ و آدم، طبیعت‌ و ماورأ طبیعت، گذشته‌ و آینده‌ در متون‌ اصیل‌ اسلامی‌ آمده‌ اما شرع‌ در مقام‌ بیان‌ نبوده‌ است. بسیار خوب! اولاً‌ در مقام‌ بیان‌ نبودن، غیر از نسبت‌ کذب‌ و خطا دادن‌ به‌ متون‌ دینی‌ است. مثلاً‌ تعبیر قرآنی‌ «سماوات‌ سبع»، غیر از مفاد «هیئت‌ بطلمیوسی» بوده‌ است‌ (بعلاوه‌ که‌ هیئت‌ بطلمیوسی‌ از نهُ‌ آسمان‌ و افلاک‌ و عقول‌ عشرة‌ گفته‌ است‌ نه‌ از هفت‌ آسمان) یا مثلاً‌ گفته‌اند که‌ نقل‌ معجزات، از باب‌ ایجاد حیرت‌ بوده‌ و یا توصیه‌های‌ بهداشتی، ناشی‌ از علم‌ محدود و گاه‌ غلط‌ گذشتگان‌ بوده‌ و از این‌ قبیل. عده‌ای‌ هم‌ اخیراً‌ فرمودند که‌ «بلسان‌ قوم» آمدن‌ انبیأ، بدان‌ معنی‌ است‌ که‌ در چارچوب‌ علوم‌ بشری‌ دوران‌ خود و آگاهی‌ها و ناآگاهی‌های‌ قومی‌ خودشان‌ سخن‌ گفته‌اند ولذا نه‌ تنها احتمال‌ جهل‌ و خطا و خرافه‌ هم‌ می‌توان‌ در تعالیم‌ انبیأ«ع» داد بلکه‌ لزوماً‌ چین‌ اتفاقی‌ هم‌ افتاده‌ است!! این‌ ایده‌ها با ضروریات‌ تفکر اسلامی‌ منافات‌ صریح‌ دارد و این‌ خزعبلات، نه‌ قرائتی‌ از «دین» و «نبوت‌ و وحی» بلکه‌ تکذیب‌ آنهاست.

 

            ‌مقدمة‌ هشتم: در مقام‌ بیان‌ بودن‌

نکتة‌ دیگر آنست‌ که‌ برای‌ کشف‌ اینکه‌ سخنگو (شارع)، در مقام‌ بیان‌ هست‌ یا خیر؟! راههای‌ روشنی‌ در قواعد تخاطب‌ عرفی‌ عقلأ وجود دارد و قرائن‌ مانع‌ اطلاق‌ و...، چیزهایی‌ «من‌ در آوردی» و سلیقه‌ای‌ نیست، در غیر این‌ صورت‌ هر کس‌ می‌تواند مفاد صریح‌ هر عبارتی‌ را دور بیاندازد و بهانه‌ بیاورد که‌ به‌ نظر من، در مقام‌ بیان‌ این‌ مفاد نبوده‌ است!! آنهم‌ با وجود آنهمه‌ تکرارها و تأکیدها و ورود به‌ جزئیات‌ و... که‌ در قرآن‌ و سنت، راجع‌ به‌ مسائل‌ حقوقی‌ و اجتماعی‌ و سیاسی‌ و حکومتی‌ و علمی‌ و فلسفی‌ آمده‌ است.

نمی‌توان‌ مقدمات‌ حکمت، قرائن‌ لفظی‌ و لبی‌ و لسان‌ شریعت‌ را نادیده‌ گرفت‌ و اد‌عا کرد که‌ شارع، منظورش‌ چه‌ هست‌ و چه‌ نیست. ما نیستیم‌ که‌ برای‌ نبوت‌ و حوزة‌ تعالیم‌ شارع، تصمیم‌ می‌گیریم. این‌ امور، بخشنامه‌ای‌ و قرائت‌ بردار نیست.

 

            ‌مقدمه‌ نهم: ارزشها و روشها

از جمله‌ مبانی‌ دیگر دیدگاه‌ آقایان، تفکیک‌ روشها از ارزشهاست. ادعا می‌شود که‌ دین‌ فقط‌ برای‌ ارزشهای‌ اخلاقی‌ آمده‌ و به‌ روش‌ زندگی، کاری‌ ندارد و روشها تماماً‌ بشری‌ است.

اولاً‌ این‌ اد‌عا چگونه‌ باید اثبات‌ شود؟! با کدام‌ متدلوژی‌ یا کدام‌ استقرأ، چنین‌ تعریفی‌ از دین‌ داده‌ می‌شود؟! و آنهمه‌ توصیه‌های‌ روشنی‌ که‌ در شریعت‌ در باب‌ روشها اسلام‌ آمده، چیست؟!

ثانیاً‌ آیا به‌ راستی، مناسبت‌ و سنخیتی‌ بین‌ ارزشها و روشها نیست؟! آیا با هر روشی، می‌توان‌ به‌ هر ارزشی‌ دست‌ یافت؟ یا اینکه‌ روشها و ارزشها در هم‌ تنیده‌اند؟

آیا «کلیات» در «جزئیات»، و «اهداف» در «وسائل»، ترشح‌ نمی‌کنند؟ بعبارت‌ دیگر، آیا با هر وسیله‌ای‌ به‌ هر هدفی‌ می‌توان‌ دست‌ یافت؟ آیا همه‌ی‌ روشها متغیرند؟! آیا روشها به‌ دینی‌ و غیر دینی، یعنی‌ مشروع‌ و نامشروع، تقسیم‌ نمی‌شود؟! آیا این‌ همان‌ تفکیک‌ ثابت‌ از متغیر است؟! اصلاً‌ مرز ارزش‌ و روش‌ کجاست؟! اگر مراد از روش، روشهای‌ ابزاری‌ و فن‌ آوری‌ است، این‌ نه‌ تنها به‌ اسلام، بلکه‌ به‌ هیچ‌ مکتبی‌ ربطی‌ ندارد و اگر مراد از «روش»، نحوه‌ی‌ عمل‌ است، چه‌ کسی‌ می‌تواند انکار کند که‌ این‌ دین، احکام‌ رفتاری‌ خاص‌ دارد؟ و اصولاً‌ تفاوت‌ ادیان‌ و مکاتب، در همین‌ روشهائی‌ است‌ که‌ برای‌ زندگی، توصیه‌ می‌کنند.

البته‌ لازم‌ نیست‌ که‌ همه‌ی‌ رفتارها در حد‌ جزئیات، منصوص‌ شرعی‌ باشد. اما لازم‌ است‌ که‌ همة‌ آنها مشروع‌ باشد. «مشروعیت»، اعم‌ از «منصوصیت» است‌ و شامل‌ همه‌ی‌ مصادیق‌ عمومات‌ و اطلاقات‌ و اباحات‌ شریعت‌ می‌شود. با این‌ احتساب، همه‌ چیز، مشمول‌ احکام‌ خمسه‌ (واقعی‌ یا ظاهری) است‌ و همین، برای‌ تقسیم‌ روشها به‌ «دینی‌ و غیردینی» کفایت‌ می‌کند. آقایان‌ گمان‌ می‌کنند که‌ مباحات، امور غیر دینی‌اند. حال‌ آنکه‌ اباحه، نوعی‌ موضعگیری‌ شرعی‌ است. منطقةِ‌الفراغ، منطقه‌ای‌ است‌ که‌ حدود آن‌ را شریعت‌ الاهی‌ معلوم‌ کرده‌ است. اصالت‌ حلیت‌ و ابحه‌ نیز، اصول‌ شرعی‌ و عقلی‌ (مورد امضأ شارع) می‌باشند و اصالة‌ الاباحة‌ اسلامی‌ غیر از اباحی‌گری‌ لیبرال‌ است. پس‌ نمی‌تواند منفذی‌ برای‌ خروج‌ از شریعت‌ و دیانت‌ خوانده‌ شود. عقل‌ هم‌ نقطه‌ی‌ مقابل‌ شریعت‌ الاهی‌ نیست‌ بلکه‌ از منافع‌ شریعت‌ و در راستای‌ آن‌ است. عقل، حتی‌ در مقولات‌ منصوص‌ نیز، در مقام‌ فهم، تفسیر و اجرأ و تفریع‌ و ... مداخله‌ی‌ جد‌ی‌ دارد. خود شریعت، مواردی‌ را که‌ شارع، مسکوت‌ گذارده، حلال‌ و مجال‌ تصمیم‌گیری‌ آزاد مؤ‌منین‌ با توجه‌ به‌ ارزشها و اولویتهای‌ اسلامی‌ دانسته‌ است.

مهم، آنست‌ که‌ اهتمام‌ کلیه‌ی‌ فعالیتهای‌ عقلانی، پیشبرد مطلوبات‌ شارع‌ و تأمین‌ احکام، حدود و حقوق‌ براساس‌ وحی‌ الاهی‌ باشد و احکام‌ اسلامی، مخالفت‌ نشود. اگر علوم‌ عقلی‌ و تجربی‌ در حوزه‌ی‌ مباحات‌ و در راستای‌ اهداف‌ شرع‌ الاهی، فعال‌ شوند، آن‌ حوزه، در عین‌ حال، هم‌ دینی‌ و هم‌ علمی‌ است‌ و باید نیز چنین‌ باشد. یقیناً‌ با رعایت‌ حقوق‌ و احکام‌ دینی، افق‌ برای‌ تدابیر عقلانی‌ در قلمروی‌ سیاست‌ و اقتصاد و فرهنگ، گشاده‌ است‌ و در غیر این‌ صورت‌ اساساً‌ «تمدن‌ اسلامی»، بی‌معنی‌ خواهد بود چنانچه‌ بدون‌ علوم‌ انسانی، تمدنی‌ در کار نخواهد بود تا اسلامی‌ یا غیر اسلامی‌ باشد. اما مسئلة‌ مهم، در مفروضات‌ و تفسیرها و توصیه‌های‌ علوم‌ انسانی‌ است‌ که‌ چه‌ مقدار، دینی‌ و چه‌ مقدار، مخالف‌ با احکام‌ و اخلاق‌ و معارف‌ دینی‌ است‌ و در موارد تزاحم، کدام‌ جانب‌ را باید مقدم‌ داشت. علوم‌ اجتماعی، اقتصاد و مدیریت‌ و سیاست، هرگز «علم‌ محض» نیستند بلکه‌ گرانبار از نظریات‌ ایدئولوژیک‌ و فلسفی‌ و اخلاقی‌ و حقوقی‌ نظریه‌پردازان‌اند و به‌ همان‌ نسبت‌ که‌ با ارزشها و روشهای‌ دینی‌ تماس‌ دارند، قابل‌ تقسیم‌ به‌ اسلامی‌ و غیر اسلامی‌ می‌باشند. شأن‌ دین‌ را فراتر یا فروتر از چیزی‌ خواندن‌ و توجه‌ به‌ متون‌ و تصریحات‌ دینی‌ نداشتن، دیگر یک‌ تحلیل‌ دینی‌ نمی‌تواند باشد. بلکه‌ تحمیل‌ بر دین‌ است‌ و اما ارشادی‌ بودن‌ بعضی‌ احکام‌ شرعی‌ نیز که‌ مستمسکی‌ برای‌ تعطیل‌ احکام‌ از نظر بعضی‌ قرار گرفته، به‌ معنی‌ آن‌ نیست‌ که‌ آن‌ احکام، قابل‌ تخلف‌ است‌ بلکه‌ بدین‌ معنی‌ است‌ که‌ عقل، فلسفه‌ی‌ این‌ احکام‌ را در می‌یابد و با احکام‌ تشریعی، همصدائی‌ می‌کند.

پس‌ ارشادی‌ بودن‌ بعضی‌ احکام‌ اجتماعی‌ اسلام، به‌ مفهوم‌ دینی‌ نبودن‌ این‌ مناسبات‌ نیست‌ و دینی‌ بودنِ‌ یک‌ تدبیر نیز، منافاتی‌ با عقلانی‌ بودن‌ آن‌ ندارد. بی‌شک، تدبیر دنیا، کار عقل‌ است، بلکه‌ تدبیر آخرت‌ نیز کار عقل‌ است. اما این‌ تدبیر، باید ملتزم‌ به‌ تعالیم‌ و امر و نهی‌ الاهی‌ باشد یا خیر؟! مسئله‌ اینست.

 

            ‌مقدمه‌ دهم: تعاملِ‌ «وحی» و «عقل»، در تدبیر دنیا و آخرت‌

و اما به‌ چه‌ معنی، یک‌ حکومت، دینی‌ و مشروع‌ خواهد بود؟! گفته‌ شده‌ است‌  که‌ عدم‌ مخالفت‌ با شرع، یک‌ فعل‌ را «دینی» نمی‌کند و مباحات‌ را نباید به‌ شرع‌ نسبت‌ داد و حکومت‌ باید در دست‌ عقل‌ جمعی‌ باشد منتهی‌ جهت‌گیری‌ کلی‌ بسوی‌ اهداف‌ عالیة‌ دین‌ باشد و تدابیر، تنها مخالف‌ احکام‌ نباشد.

بخش‌ نخست‌ این‌ ادعأ غلط‌ است‌ و بخش‌ دوم‌ آن، صحیح‌ اما بی‌فایده‌ بحال‌ ادعای‌ آقایان‌ است. در مورد نکته‌ اول‌ عرض‌ می‌کنیم‌ که‌ چرا عدم‌ مخالفت‌ با احکام‌ الاهی، فعل‌ ما را «دینی» نکند؟! عدم‌ مخالفت‌ با شرع، یعنی‌ «اطاعت‌ واجبات» و «ترک‌ محرمات»، کاملاً‌ دلیل‌ بر مشروعیت‌ و دینی‌ بودن‌ یک‌ رفتار ( چه‌ فردی، چه‌ اجتماعی‌ و چه‌ حکومتی) است. مباحات، شرعاً‌ مجاز دانسته‌ شده‌اند پس‌ عمل‌ مباح، یک‌ عمل‌ دینی‌ است‌ و هر چه‌ هم‌ دایره‌ آن‌ وسیع‌ باشد مشکلی‌ ایجاد نمی‌کند.

بدیلهای‌ متعدد و فراوان‌ عقلی، هرچه‌ هم‌ متنوع‌ و متحول‌ باشند، معذلک‌ اگر به‌ همان‌ دو قید (رعایت‌ اهداف‌ و احکام‌ دین) مقید باشند، همه‌ آنها مشروع‌ است‌ و اشکالی‌ بوجود نمی‌آورد. در انجام‌ اعمال‌ مباح، نه‌ تنها عدم‌ مخالفت‌ آن‌ فعل‌ با شرع، بلکه‌ انجام‌ خود عمل‌ را هم‌ می‌توان‌ به‌ شرع‌ نسبت‌ داد.

عمل‌ مشروع، عملی‌ است‌ که‌ خصوصاً‌ یا عموماً، منصوص‌ و مجاز است‌ پس‌ دینی‌ است. البته‌ ترجیح‌ عقلی‌ یک‌ بدیل‌ بر سایر شقوق، تابع‌ ملاکهای‌ شرعی‌ است‌ و تفاوتهای‌ فاحش‌ میان‌ چند بدیل‌ مشروع، ناشی‌ از کاستیهای‌ طبیعی‌ عقل‌ بشری‌ است‌ و خداوند تکلیف‌ فوق‌ طاقت‌ بشر نمی‌کند.

پس‌ «تدبیر عقلانی‌ دنیا براساس‌ احکام‌ و اهداف‌ دین» و «تدبیر دینی‌ دنیا بوسیله‌ بکارگیری‌ عقل»، دو تعبیر از یک‌ شیوه‌اند و تفاوت‌ جد‌ی‌ ندارند مگر آنکه‌ نیت‌ ما چیز دیگری‌ باشد.

و اما در مورد نکتة‌ دوم‌ این‌ فرمول‌ باید گفت‌ هیچ‌ منافاتی‌ ندارد که‌ ساز و کار مدیریت‌ در یک‌ گفتگوی‌ جمعی‌ و مشارکت‌ عقلی‌ همگانی‌ باشد اما اهداف‌ و احکامی‌ که‌ حکومت‌ تعقیب‌ می‌کند، اسلامی‌ و دینی‌ باشد. اصولاً‌ ولایت‌ فقیه‌ و حکومت‌ اسلامی، معنائی‌ جز این‌ ندارد. مگر دیدگاه‌ باصطلاح‌ سنتی‌ یا ایدئولوژیک، مخالف‌ تدبیر عقلانی‌ یا مشارکت‌ عقلأ و مشورت‌ و رایزنی‌ است؟! مگر طرفدار تدبیر غیر عقلانی‌ یا استبداد فردی‌ است؟!

سؤ‌ال، این‌ است‌ که‌ همان‌ دو قید چگونه‌ باید تأمین‌ شوند؟! جهت‌گیری‌ تدبیرا مور جامعه‌ به‌ سوی‌ اهداف‌ عالیة‌ اسلام‌ و «عدم‌ نقض‌ احکام‌ شرع» در این‌ تدبیر حکومتی، همین‌ دو قید، چگونه‌ تحقق‌ می‌یابد؟!

بنده‌ ندیده‌ام‌ که‌ طرفداران‌ ولایت‌ مطلقه‌ فقیه‌ بیش‌ از همین‌ دو قید، چیز اضافه‌ای‌ خواسته‌ یا گفته‌ باشند. همان‌ قرائت‌ توتالیتر از ولایت‌ فقیه‌ (به‌ تعبیر بعضی‌ آقایان) هم‌ ادعائی‌ بیش‌ از این‌ ندارد. آنان‌ می‌خواهند اهداف‌ تربیتی‌ و اقتصادی‌ و اجتماعی‌ و عبادی‌ اسلام، تأمین‌ شود و احکام‌ و حدود شرعی، مراعات‌ گردد، همین. آیا این‌ زیادت‌طلبی‌ و تمامت‌ خواهی‌ است؟!

آقایان‌ می‌گویند، عقل‌ جمعی‌ مسلمانان‌ حکومت‌ کند و دین‌ فقط‌ نظارت‌ کند. عرض‌ می‌کنم‌ همین‌ مورد قبول‌ است‌ منتهی‌ ابتدا باید پرسید که‌ عقل‌ جمعی‌ مسلمانان‌ یعنی‌ چه؟ و با عقل‌ جمعی‌ غیر مسلمانان‌ چه‌ تفاوتی‌ دارد و همچنین‌ مراد از «نظارت» چیست؟! نظارت‌ با ضمانت‌ اجرأ یا بی‌ضمانت‌ اجرأ؟! آیانظارتی‌ شاعرانه‌ یا در حد‌ وعظ؟! یا نظارتی‌ که‌ منشأ اثر و اصلاح‌ اجتماعی‌ باشد؟! نظارت‌ فقیه‌ به‌ چه‌ معنی‌ است؟! استطلاعی‌ یا استصوابی؟

اگر عقل‌ جمعی‌ براساس‌ ضوابط‌ اسلام، تحت‌ نظارت‌ فقیه‌ عادل‌ اصلح، تدبیر امور کند، آنوقت‌ همین‌ جمهوری‌ اسلامی‌ حضرت‌ امام(رض) و همین‌ ولایت‌ فقیه‌ خواهد بود که‌ دو دهه‌ است‌ در ایران‌ اعمال‌ می‌شود. مگر امام(رض) در کل‌ امور جزئی‌ مدیریتهای‌ کشور دخالت‌ می‌کرد و متکفل‌ امور تخصصی‌ و علمی‌ جامعه‌ بود؟! ایشان، مراقب‌ نظام‌ و ناظر اوضاع‌ بودند و سیاستگزاری‌ می‌کردند و در مواردی‌ نیز که‌ تخلف‌ آشکاری‌ می‌دیدند یا ضرورت‌ جدیدی‌ را حس‌ می‌کردند، صحبتی‌ می‌فرمودند و فرمانی‌ می‌دادند. ولایت‌ مطلق‌ فقیه، این‌ بود. نه‌ آنکه‌ همه‌ تخصصها و عقلها و امکانات، تعطیل‌ یا حذف‌ شود و یک‌ نفر به‌ جای‌ همه‌ فکر کند و در همه‌ی‌ امور تصمیم‌ بگیرد و... اما نکته‌ همین‌ است‌ که‌ بدون‌ حاکمیت‌ فقیه‌ عادل‌ و بدون‌ ولایت‌ مطلقه‌ فقیه، همان‌ دو قید هم‌ که‌ طرفدارانِ‌ «عقل‌ جمعی‌ مسلمین» اعتراف‌ کردند، تأمین‌ نمی‌شود یعنی‌ هیچ‌ ضمانتی‌ برای‌ تعقیب‌ «اهداف‌ عالیه‌ی‌ دین» و «تأمین‌ احکام‌ الاهی» نخواهد بود.

«دینداری»، ممکن‌ است‌ که‌ منحصراً‌ اقتضأ شکل‌ ساختاری‌ واحدی‌ در مدیریت‌ را نداشته‌ باشد (چون‌ اساساً‌ شکل‌ و ساختار، متحول‌ و محصول‌ تجربه‌ و فکر است) اما لزوماً‌ مقتضی‌ احکام‌ و اهداف‌ خاصی‌ هست. پس‌ «تدبیر عقلانی‌ دنیا با نظارت‌ جد‌ی‌ دین»، تفاوتی‌ با «تدبیر دینی‌ دنیا به‌ کمک‌ رفتار عقلانی»، ندارند مگر بر روی‌ کاغذ.

زیرا هر دو، «تدبیر جامعه» را که‌ عملیاتی‌ عقلانی‌ است، مشروط‌ به‌ رعایت‌ احکام‌ شرع‌ و ارزشهای‌ اسلامی‌می‌کنند.

 

            ‌مقدمة‌ یازدهم: دنیا و آخرت‌ در اسلام‌

کسانی‌ گفته‌اند که‌ دین‌ برای‌ تأمین‌ آخرت‌ و یا اخلاقی‌ فردی‌ آمده‌ و هیچ‌ دخالتی‌ در تدبیر دنیا و سامان‌ جامعه‌ ندارد. اولاً‌ اگر اسلام‌ از آخرت‌ و اخلاق، تعریف‌ خاصی‌ داده‌ و راه‌ وصول‌ به‌ آنها را بگونه‌ای‌ نشان‌ داده‌ که‌ راه‌ آخرت‌ و تکامل‌ اخلاقی، از همین‌ دنیاو مناسبات‌ انسانی‌ می‌گذرد و قابل‌ تفکیک‌ از عقائد و رفتار و حقوق‌ مردم‌ نیست، چه‌ باید گفت؟!

اصولاً‌ آخرت‌ چیست؟ و اخلاق‌ چگونه‌ محافظت‌ می‌شود؟ آیا با تن‌ دادن‌ به‌ هر نوع‌ نظام‌ سیاسی‌ و حقوقی‌ و اقتصادی‌ و فرهنگی، آن‌ آخرت‌ و این‌ اخلاق، تأمین‌ خواهد شد؟! چگونه‌ باید زیست‌ تا آخرت‌ خوب‌ را در پی‌ داشته‌ باشد؟ می‌بینید که‌ نمی‌توان‌ آخرت‌ را از دنیا و اخلاق‌ را از عدالت‌ و حقوق‌ و... تجزیه‌ کرد. آیا می‌توان‌ گفت‌ که‌ دین‌ صرفاً‌ برای‌ تربیت‌ آمده‌ و به‌ سیاست‌ کاری‌ ندارد و احکام‌ و حقوقی‌ تعیین‌ نکرده‌ است؟! این‌ دوستان‌ ظاهراً‌ از تربیت، یک‌ مفهوم‌ تجریدی‌ و انتزاعی‌ در ذهن‌ دارند. انسان‌ را جزیره‌ای‌ فرض‌ می‌کنند و به‌ او می‌گویند به‌ هر نحو که‌ شد زندگی‌ات‌ را بکن‌ و نظام‌ سیاسی، نظام‌ حقوقی، اقتصادی، رسانه‌های‌ فرهنگی، آموزش‌ و پرورش‌ و... هرگونه‌ بود مهم‌ نیست‌ و ما جداگانه‌ و بی‌توجه‌ به‌ این‌ واقعیات‌ اجتماعی، تو را تربیت‌ می‌کنیم.

یعنی‌ گوش‌ مردم، یکشنبه‌ها مال‌ کلیسا و در اختیار خدا و مسیح، اما زندگی‌ مردم‌ و کل‌ اموراتشان، حتی‌ یکشنبه‌ها در اختیار قیصر باشد. این‌ همان‌ «تفکیک‌ امور قدسی‌ از امور عرفی» است‌ که‌ بنیاد نظریه‌ی‌ سکولاریسم‌ را تشکیل‌ می‌دهد. من‌ ریشه‌اش‌ را عرض‌ کردم. که‌ تفکیک‌ کامل‌ دانش‌ از ارزش‌ و نگاه‌ خاصی‌ به‌ احکام‌ اعتباری‌ و حقیقی‌ است.

شما در حریم‌ خانوادگی‌ خود ملاحظه‌ کنید. آیا فرزند کوچک‌ خود را می‌توانید بدون‌ مداخله‌ در نحوه‌ی‌ زندگی‌ او تربیت‌ کنید؟ بگوئید که‌ من‌ در رفت‌ و آمد تو، در نوع‌ معیشت‌ و نوع‌ زندگی‌ تو و در هیچ‌ یک‌ از امور حیاتی‌ تو دخالت‌ نمی‌کنم‌ و به‌ نوع‌ مناسبات‌ و رفتار تو کاری‌ ندارم‌ ولی‌ تو را تربیت‌ می‌کنم؟ تربیت، چیزی‌ نیست‌ جز یک‌ سری‌ تعالیم‌ نظری‌ و یک‌ سری‌ ملاحظات‌ عملی، چه‌ در ساحَت‌ فردی‌ و چه‌ در ساحَت‌ جمعی‌ و اینها دقیقاً‌ به‌ حقوق‌ و معیشت‌ و حکومت‌ و سیاست، مربوط‌ است.

نکاتی‌ که‌ عرض‌ شد از جمله، مفروضات‌ و ملزومات‌ دیدگاه‌ مخالف‌ با حکومت‌ اسلامی‌ از منظر معرفتی‌ و کلامی‌ است، اینک‌ وارد حوزة‌ حقوقی‌ - فقهی‌ می‌شویم‌ تا ببینیم‌ چه‌ نبستهای‌ غلط‌ بلکه‌ دروغی‌ به‌ امام‌ راحل‌ داده‌ و نظریات‌ ایشان‌ را چگونه‌ تحریف‌ می‌کنند. و بعضی‌ تعبیرهای‌ غلطی‌ که‌ به‌ دیدگاه‌ امام(رض) در باب‌ ولایت‌ فقیه‌ معطوف‌ کرده‌اند بررسی‌ اجمالی‌ می‌کنیم.

ابتدا باید متذکر بود که‌ در دیدگاه‌ امام، «شارع» در مورد سرنوشت‌ بندگانش‌ و بویژه‌ در مسئله‌ حاکمیت، سکوت‌ نکرده‌ و آن‌ را مهمل‌ نگذارده‌ است. احکام‌ اجتماعی‌ برای‌ تکامل‌ انسان، وضع‌ کرده‌ و برای‌ حاکمیت، شرائطی‌ گذارده‌ است، یعنی‌ به‌ نفع‌ مردم‌ و از فرط‌ حساسیت‌ نسبت‌ به‌ حقوق‌ بشر، سختگیری‌ زیادی‌ در مورد حاکمیت، به‌ خرج‌ داده‌ است‌ چون‌ هرکسی‌ لیاقت‌ و حق‌ آن‌ را ندارد که‌ بر سرنوشت‌ و جان‌ و مال‌ و آبروی‌ مردم‌ مسلط‌ شود. مردم، اگر بدنبال‌ فلاح‌ و سعادت‌ و کمالند، به‌ ضرورت‌ منطقی‌ باید آن‌ احکام‌ و اهداف‌ را تبعیت‌ کنند. خداوند با اعلام‌ شرائط‌ حکومت، عملاً‌ به‌ مصادیق‌ حاکم‌ اشاره‌ کرده‌ و تشخیص‌ آن‌ را به‌ عهده‌ی‌ خود مردم‌ یعنی‌ مؤ‌منین‌ گذارده‌ تا از طریق‌ نخبگان‌ خود، مصادیق‌ را بیابند و با فرد اصلح، بیعت‌ کنند. حاکمیت‌ صالح‌ اسلامی، اگر تابع‌ احکام‌ الاهی‌ و ملتزم‌ به‌ حقوق‌ مادی‌ و معنوی‌ مردم‌ باشد، مشروعیت‌ دارد و در غیر این‌ صورت، نامشروع‌ و ناصالح‌ است‌ و باید اصلاح‌ یا تعویض‌ شود.

 

            ‌- ادامه‌ دارد -       

۹۶/۰۹/۱۸
اندیشه تمدنی

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.